به نام خدا
یعنی می خواهم بگم که واقعاً عصبانیم... خیلی عصبانی... از کسانی که خودشان را روشنفکران جامعه می دانند و به ضعفهای انسانی که باید مایه خجالت و شرمشان باشد مینازند و اسم این را هم جدیداً گذاشتهاند شجاعت!!! روشنفکری!!! سادگی!!! بیشیله و پیله بودن!!!
طرف مثل آب خوردن می آید می گوید بله من خائنم!!! یکی بیاید به من افتخار کند؟!
آن وقت حیاء و شرم و وقار و متانت و اصالت و تزکیه و... می شود ترسو بودن!!! خیال میکنند همین که یک مدرک دکتری یا مهندسی، یک ورق کاغذ اومد دستشون، هربیربطی که بگویند، اگر جمله پردازیش خوب باشد، به اعتبار آن کاغذ پاره رسمیت پیدا میکند و میشود وحی مُنزل!
خیلی متأسفم برای آدمهایی که به ضعفهای وجودشان میبالند به جای اینکه از آنها شرمگین باشند، خودشان را روشنفکر میدانند در حالیکه تمام احساسات بشریشان در یک چیز خلاصه شده!!! چه میشود گفت؟
سیگار کشیدن دیگه افتخار دارد؟ حرام خوردن افتخار دارد؟ برهنگی افتخار دارد؟ شجاعت می خواهد؟ دیگه شرمم می آید باز هم بگم!
بزرگ شدن به سن و سال نیست! کسی که تمام وجودش اسیر شهوتشه، اصلاً آدم نیست خوکه! حالا چقدر باید روی خودش کار کند که آدم بشود، حالا تازه از یک ساله بگیر تا ذره ذره خودش را بزرگ کنه و بره بالا تا برسد به دو سال و سه سال و... حالا این خوک اگر یک کاغذ پاره به اسم دکترا و مهندسی داشته باشد بهش ارزش می دهد؟
عجیبه که این خوک به خودش هم مینازد که به به! ببین من چه هنری کردم...
خودمو مبرا نمی دونم، از عملشان به خدا پناه می برم... یادم نره که وقتی آدم از چیزی عصبانی میشود در همان امتحانش میکنند.
فقط به خدا عرض کنم که خدایا، ما در بست مخلصیم، عرضه مرضه هم نداریم، امتحان سخت ازمون نکن، هم آسون بگیر، هم تقلب برسون خلاصه که آقایی کن... دست همه آنهایی را که قابل هدایت هستند بگیر، از صدقه سر آنها دست ما را هم بگیر.
به نام خدا
تصمیمات بزرگ را در روزهای بزرگ میتوان گرفت. سخت بود، ولی انجام شد. این هم برای اینکه یادم بماند.
به نام او
خدای مهربانم سلام... چه سلامی که از تو دور نبودهام که به تو سلام کنم...
میپرسی چرا اینجا با تو حرف میزنم؟ خیلی وقتها در خیلی دفترهایم با تو حرف زدم! وقتی دلم برای دوباره خواندنشان تنگ میشود نمیدانم کجا بوده!
پس اینجا مینویسم که هرچند باری که دلم خواست بتوانم بیایم و حرفهایم را با تو بخوانم.... خدای عزیزم.... دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده... میدانم که گفتهای هروقت دلتان خواست با من حرف بزنید نماز بخوانید، اما دلم حرفهای دیگری هم میخواست...
خدایا، وقتی پشتم خالی میشود بیشتر حضورت را حس میکنم... وقتی خودم را در برابر کسانی مییابم که به راحتی بزرگتر از من را مثل مورچهای زیر پا لگدمال میکنند... میبینم که فقط در ذات مقدس تو باید بدنبال ترحم و بخشش بگردم. فقط از تو باید انتظار وفاداری داشته باشم...
خدایا، من خیلی وقتها به تو بیوفایی میکنم... گاهی بین حرف زدنهایم با تو فاصله میافتد... ولی خودت به گوشه دلم نگاه کن، آن کنج مخصوصی را که همیشه برایت نگاه داشتهام نگاه کن. دلم میخواهد آن کنج مخفی را، آن گنجینه را در مخفی ترین جای دلم نگاه دارم... و هروقت دل شاد بودم و یا دلتنگ، هر لحظه به یادت آن را نگاه کنم...
خدایا، میخواهم این سری بین من و تو باشد که هیچ کس از آن خبر نداشته باشد... اسراری شگرف و عمیق... میخواهم این دانه محبت را که از تو در دلم هست رشد بدهم... آبیاریاش کنم، روز به روز بپرورم... میخواهم گیاهی که از آن روییده سرتاپای وجودم را برویاند.... یک پارچه در محبتت خالص شوم... خدایا، عافیت را فراموش نمیکنم... همه را با عافیت...
خدایا، ای مهربانترین مهربانان، مرا ببخش اگر گاهی فراموش میکنم که تنها تکیه گاهم در این دنیا تو هستی، خدایا، همه را دارم، اما هرچه دارم را تو به من دادهای... با نهایت مهر و سخاوت... خدایا، با عافیت و نهایت عافیت نگذار آنچه از سر مهر به من بخشیدهای لحظهای دیدگان مرا از بخشنده آنها بازگیرد و فراموش کند...
خدایا، مرا در این دنیای پر از گرگهای گرسنه که کمین کرده و آماده پریدن هستند یک لحظه تنها مگذار.... خدایا، دل امامم را برای من نرم کن... میدانم همیشه آنطور که تو میخواهی و ایشان میخواهند نبودم، بعضی میگویند که ما امام را واسطه میکنیم بین خود و خدا.... خدایا، امام بزرگ هستند، اما تو بزرگتری.... دل امامم را هم تو از من راضی کن... میدانم که به هرکاری قادری... اگر تو بگویی و سفارش کنی، مولایم هم مرا میپذیرد... میدانم وقتی مولایم مرا بپذیرد... به تو نزدیکتر میشوم و بیشتر مرا دوست داری...
خدایا، محبتت را در قبلم روز به روز بیشتر کن... دلم میخواهم هرچه عشق دارم برای تو و دوستان تو باشد... خدایا، مرا دوست بدار که به محبتت سخت محتاجم و مرا ببخش که به بخششت و سخاوتت بیش از هوایی که تنفس میکنم نیاز دارم...
میدانم که حرفهایم را شنیدهای... از دلم با تو سخن گفتم... تو با دلت شنیدهای...
میدانم که همین نزدیکها هستی... همین کنج دلم.... همان گوشه مخفی... همانجایی که برای محبتت و به امید رحمت و بخششت میتپد.
خدای مهربانم دوستت دارم.
آفتاب قبلاً هم به تو گفته بودم و باز هم میگویم:
کار را برای خدا بکن، نه برای هیچ شخصی... برای هیچ کس....
زود است که ببینی هرکس که برای او کاری انجام دادهای تو را به قیمت کمی میفروشد... با اولین چیزی که مطابق میلش نباشد تمام آنچه کردهای را زیر پا له میکند.... بیآنکه فکر کند که قبلاً چه کردهای... یادت باشد و یادت بماند همیشه...
کار اگر برای خدا نباشد هیچ بهرهای نخواهد داشت... مثل خاکستری در برابر تند باد از دست میرود....
هان با تو میگویم آفتاب... کار را برای خدا بکن...
کار برای خدا کوچکش هم بزرگ است... کار برای غیر خدا اگر باشد شیطان نمیگذارد به سرانجام برسد...
سلام، میدانم که اینها که الآن میخواهم بنویسم خودخواهی است، دور شدن از حکمت است، میدانم که تلخ است، اما آدم حال و روزش همیشه شاداب نیست!
و چون امروز احساس میکنم درونم تلخ است، پس مینویسم که یادم بماند امروز را...
اول قسمت خوب جریان را مینویسم، امروز یا بهتر بگویم دیروز سالگرد ازدواجم بود... ١٢/١٢ و برایم روز خوب و شیرینی بود از این جهت اما...
به خاطر آنچه پیش آمده میخواهم اینجا دو مطلب را بنویسم که یادم نرود:
١- از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
دیشب خواب میدیدم که چشمی داشتم که میتوانست درون آدمها را ببیند... خیلی رفتم خیلی اما فقط دو نفر را دیدم که آدم بودند، بقیه همه سایه بودند، خیال بودند، محو و ناپدید بودند، حضورشان کم رنگ بود، یا خدا میداند که چه بودند... خدایا به خودم رحم کن... خدایا، میخواهم آدم باشم...
٢-
صدهزاران تن یکی را تن گوش نیست
از هزاران گوش یک تن هوش نیست
آنچه گویم هم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، اسباب کشی کردم اما چه کنم که دلم برای خودم تنگ شده بود، بعد از اسباب کشی سرم شلوغ شد، دیگر نشد که با خودم حرف بزنم، حالا باید خیلی حساب شده حرف بزنم، حرفهایی که پشتش خیلی فکر کرده باشم... اما من اینجا را برای دل خودم نگه میدارم، میآیم اینجا و مینویسم از هرچه که دلم بخواهد... از هرچیزی که روی دلم سنگینی کند، از هرحسی که روی دلم باد کند... و با این کارم، وقت کسی را هم نمیگیرم، چون کسی دیگه اینجا نمیآید...
کی میداند که توی دلم چه خبر است، انگار که دارند رخت میشویند، میترسم از لحظه بعد و از این دریچهای که به روی احساسم گشوده شده است... تب دارم، گلویم درد میکند، شاید هذیان میگویم، خدای مهربانم، دلم میخواهد با تو سخن بگویم، درونم میلرزد، چند وقتی است که به خوابم نیامدهای... دلم برایت تنگ شده، به خوابم بیا و بیواسطه با من سخن بگو... دلم برای سخنان دلنشین مرموزت تنگ شده است، اگر دلت خواست چندتا پس کلهای هم بزن، فقط خواهشاً در حد توانم باشد... با عافیت باشد...
هرچند پس کلهای ها را میزنی، من انگار کمی سر به هوا شده ام... پس خودم را صدا میکنم، و بر میگردم، تا سر بر آستان پرمهرت بگذارم و کمی گریه کنم... راهم میدهی؟!!
منم من میهمان هرشبت...
بارها از خودم میپرسم، من حسینی هستم یا یزیدی؟! بارها از خودم میپرسم با چه جرأتی یزید را لعنت کنم وقتی نمیدانم که خودم کدام طرفی هستم؟
آیا در برابر حقگویی دیگران تسلیم میشوم؟
آیا منفعت طلب هستم یا نه؟
آیا متکبرم و فکر میکنم از همه بهتر میفهمم یا متواضعم و همه را از خودم بهتر میدانم؟
آیا حاضرم به قیمت از بین رفتن آسایش خودم دیگران آسایش داشته باشند؟
آیا حاضرم حق را بگویم حتی اگر به ضررم باشد؟
آیا حاضرم در همین لحظه بیهمتا جانم را به خاطر باورهایم فدا کنم؟
آیا اگر یک صندلی به من دادند و گفتند از امروز تو رئیس این چالهخرکشی هستی گریه میکنم و بندهتر میشوم، یا زور میگویم و میگویم انا ربکم الاعلی؟
آیا به باورهایم خیانت نمیکنم وقتی منافعم ایجاب کند؟
آیا وقتی گناه میبینم رویم را برنمیگردانم و نمیگویم عیسی به دین خود، موسی به دین خود؟
آیا مردی است که بگذارم کسی که نمیداند و چشمانش بسته است، به خیال بهشت خودش را در چاه دوزخ بیندازد، و من هم فقط نگاه کنم؟ آیا به چنین آدمی به عنوان اخلاق و دمکراسی لبخند دروغین نزدهام و بعد خودم را به آن راه نزدهام؟
آیا درد دین داشتهام، که بسوزم وقتی ببینم که چطور به خاطر منفعت و مصلحت و زمان حقیقت را سرمیبرند؟
آیا آنقدر احمق بودهام که فکر کنم نماز خواندهام پس خوبم؟! یادم که نرفته ابنملجم نماز شب خوان بود؟
در روز عاشورا چهارصد نفر از پیرمردان به ظاهر عالم، با عصا آمده بودند که برای ثواب!!!امام حسین (ع) را بکشند!!!
در روز عاشورا امام حسین و اصحابش اینطرف نماز میخواندند، یزیدیان آنطرف! الله اکبر!
در روز عاشورا امام سجاد به امام حسین (ع) گفت: پدر، آیا خودتان را معرفی نکردید؟ امام (ع) فرمود: چرا، ولی این مردم آنقدر حرام خوردهاند که دیگر حق را نمیفهمند!!!!!
خدایا، من میترسم، مرا آنطور که خودت میدانی با عافیت بساز، هدایتم کن، دستم را بگیر، چرا که بدترین جایگاه دوزخ اتفاقاً جایگاه مسلمانان منافق است، آنها که قرآن را از حفظ بودند و نظر خود را عمل کردند.
"ما در عصر رسول الله (ص) نبودیم، ببینیم که طرفدار ابوسفیانیم یا طرفدار رسول الله (ص).
-در عصر علی بن ابی طالب (ع) نبودیم، ببینیم ما طرفدار معاویه هستیم یا طرفدار علی (ع).
-در عصر امام حسین (ع) نبودیم، ببینیم که ما طرفدار یزیدیم یا طرفدار امام حسین (ع).
- حضرت صاحب (عج) هم که نیامده، ببینیم ما طرفدار ایشانیم یا دشمن.
- امتحان ما الآن در مقابل همین قرآن است، که ما باید در مقابل قرآن تسلیم باشیم."
از فرمایشات استاد اخلاق و عارف ربانی جناب تهرانی

ایام عاشوارای حسینی است و جنگ... باز هم جنگ چهره زشت خود را به ما نشان میدهد... و من طبق معمول با قدرت تجسم فوقالعادهای که دارم خودم را به جای آن زنان و فرزندم را به جای آن کودکان میبینم...
و به یاد حکایتی میافتم:
روزی دو نفر با یکی دعوا کردند و زدند او را کشتند، یک نفر هم شاهد این ماجرا بود، هم شاهد و هم دو نفر قاتل را نزد مولا علی (ع) بردند. حکم این بود: آن دو نفر را که کشتند شلاق بزنید و آزاد کنید، آن یک نفر را اعدام کنید. اِ چرا؟
اگر آن یک نفر فقط نمیایستاد نگاه کند، میآمد و جلوگیری میکرد، نه آن یک نفر کشته میشد، نه این دو نفر حد میخوردند...
قضاوتهای حضرت علی (ع)
به نام معبود یکتا
گاهی وسوسه میشوم که اینجا را عمومیتر کنم، وقتی میروم و وبلاگ دوستانی را میبینم که کامنتهای زیادی برایشان گذاشته میشود، و در وبلاگ گفتگو میکنند، و منتظر نظر خوانندگان میمانند. چون برایم جالب است که بدانم دیدگاه دیگران چیست! اما بعد وقتی با مشکلاتشان رو به رو میشوم، اینکه عاقبت به این نتیجه میرسند که بهتر است فضا را خصوصیتر کنند، و به صورت ناشناس ظاهر شوند، میبینم که این جایی نیست که من واقعاً بخواهم به آنجا برسم. پس همان ما را بس واقعاً ما را بس. دوست دارم رهگذرانی مرا بیابند، ولی بی آنکه من برای آن تلاش کنم، مثل یک پرنده در پروازی بیهدف ناگهان مرا بیابند، بخوانند و بگذرند. ولی هرگز صداقتم را به خاطر نگرانی از اینکه چگونه ظاهر میشوم کنار نمیگذارم، این انزوای خلوت را به یک سالن پر از شلوغی ترجیح میدهم. خلوتی که آرام است، و خاموش، پاک و صادقانه، بیهیاهویی که رویایم را آشفته کند، یا نگرانم کند... پس چنین باد که هست...

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا؟ دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
....





